آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره

نازدونه خوشگل ما

دخمل یا پسمل؟!!!!

1391/6/21 13:03
نویسنده : مامان شیما
128 بازدید
اشتراک گذاری
خوب از روز جمعه بگم بیام جلو تا چیزی از قلم نیوفته 

ظهر جمعه با همسری رفتیم مراسم سالگرد همنورد احسان دور بود تقریبا ولی تا رفتم کلی از دوستای قدیمی رو دیدم تا منو دیدند حس کردم چشماشون گرد شد تنها سوال این بود حامله اییییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟ جواب پ ن پ ظهر زیاد خوردم دلم نفخ کرده این همه اومده جلو !!!ولی کلا خیلی خوب بود حس خوبی داشتم از دیدنشون بعد هم تک به تک گفتند پسر میاری یعنی این دهنم نیم متر بود نمی دونم اخه چرا همه می گند پسره البته خداییش فرقی نمی کنه ولی برام عجیبه خلاصه از خاله گروه پرسیدم رو چه اصلی همه بهم می گند پسره ؟

گفت اول اینکه خوشگل شدی( اوااااااااااااااا من از اولم خوشگل بودم ) بعد اینکه پف نداری  شکمتم کوچیکه حالا خودم همش فکر می کردم شکمم خیلی بزرگه و می گفتم وای من خیلی چاق شدم وخیلی هم شکمم بزرگه ولی حالا همه می گند به اندازه 6 ماهت اونقدرا هم شکم ندارم !!!! دلیل بعدی هم اینکه شکمم گرده و جلو اصلا بچه تو پهلوهام نیست و دلایل دیگه 

بعد هم همه می گفتند اخی احسان داره بابا میشه باورمون نمیشه اخه هنوز تو ذهن همه احسان همون پسر 15 الی 16 ساله ای که وارد گروه شده بود برای همین اصلا باور نمی کنند 

خلاصه برگشتیم و خیلی خسته شدم شام هم رستوران مهمون مامان جون احسان بودیم که خیلی خوش گذشت من پلو شوید با ماهیچه خوردم از میز اردو هم حلیم بادنجونش عالیییییییی بود که خیلی خوردم شب هم حسابی دل درد گرفتم و مردم !!!

**************************************

خوب می رسیم به روز شنبه که قرار بود به خاطر مسافرت برم خانه بهداشت و بگم برام سونو بنویسه تا ار حال نی نی مطمین بشم بعد بریم شنبه خوش و خرم در حالی که از شام دیشب مسافر کوچولو حسابی فعال بود و داشت باهام لگد بارونم می کرد رفتم خانه بعداشت خوشحال بودم که حتما دیگه برم سونو جنسیتش معلوم میشه و می تونم براش همه چیز بخرم ولی جریان به این قرار بود تا رفتم کلی معطل شدم خیلی شلوغ بود خانم لطیفی هم کلی صبور و دل به دل همه می ده منم با یه خانم حامله کلی گپ زدم و در مورد دکتر عراقی که نوبت دارم برای 20 شهریور باهاش حرف زدم تا رفتم تو !!! حسابی پر بود از کاراموز گفتم میشه برام سونو بدید و خوابیدم تا صدای قلب نی نی رو با سونو کیت بگیرن بعد هم این کااموزا ریختن رو سرم تا نی نی رو پیاد کنند و قلبشو بگیرن ولی نشد دلم درد گرفته بود اخه فشارش دادن بعد یه باتجربه ترشون اومد کلی وقت با سونو کیت گذاشت صدای قلب کوچولوش نیومد این در حالی بود که همیشه به محض اینکه می زاشت قلب نی نی ام تالاپ و تولوپ می زد و منم ذوق مرگ با خانم لطیفی دوتایی قربون صدقه اش می رفتیم خلاصه خانم لطیفی خودش اومد گذاشت هیچی داشتم نگران می شدم دقیقا تکوناشظو می فهمیدم ولی صدای قلبش نمی یودم نگران شدم بعد یهو یه تکون اساسی خورد که خود ماما گفت ایناهاش بعد هم دستشو گذاشت بالا شکمم گفت این دم بریده داره فرار می کنه خلاصه گرفتش ولی در می رفت به صورت کاملا محسوس خنده ام گرفته بود فسقلیم نیم ساعت همه رو گذاشته بود سر کار با این حال نگران شدم بهم گفت نگران نشو ولی حتما همین امروز سونوتو برو تا خیالت راحت بشه به ما هم فردا خبر بده منم خدا حافظی کردم اومدم بیرون زنگ زدم احسان نمی دونم چی شد که یهو بغضم ترکید تا صدای همسری رو شنیدم گفتم صدای قلب نی نی نیومد بیا خونه مامان تا عصر بریم سونو احسان هم نگران شد ولی گفت نه بابا مگه نمییگی تکون می خوره من میام خلاصه تا اومدم برم سوار تاکسی بشم همون موقع مامان رو هم دیدم بهش گفتم مامان بهم خندید گفت تا حالا کدوم موجود زدهای می جنبه وای قلبش نمی زنه این وورجکیه برای خودش خلاصه تا اودم خونه دراز کشیدم مامان اومد بالا سرم شکممو زد بالا همون موقع نی نی یه عرض ادبی کرد که نگو شکمم دو بار چنان پرید بالا که نگو کلی مامانم ذوق کرد و قربون صدقه اش رفت الهی بچم به مامان بزرگش سلام کرد بعد هم تا بعد ناهار و تا وقتی خواستیم بریم سونو دم بریده از این ور به اون ور می رفت نمی دونم چی شده بود اخه بعضی روزا حرکاتش خیلی کمه ولی اون روز خیلی می جنبید فکر کنم اثر ماهیچه شب قبل بود !!!!! خلاصه منم قبل سونو یکم کیت کت خوردم تا حسابی معلوم باشه و بتونه بگه بچم چیه تا رفتم دیگه نوبتم شده بود رفت تو با دوتا خانم حامله دیکه یکیشون 8 ماه یکیشون حدود 7 ماها به هر دوشون گفت نی نی پسره فورا هم گفت بعد من خوابیدم و احسان هم اومد تو به محض ریختن ژل سونو و مالیدنش رو شکمم چون باد کولر مستقیم می خورد رو شکمم سردم شد فسقلی هم یهو وورررررررررری رفت یه گوشه گرد شد فکر کنم سردش بود بچم و همین شد که دکتر گفت جنسیتش معلوم نیست 

ای ناقلا حالا دیگه مامان و بابا رو هم می زاری سر کار نه؟!!!! البته بگما دستگاه سونو از اون قدیمیا بود وانیتورش کوچولو ولی در هر حال گفت پیدا نیست ولی من از اینکه نی نی حالش خوب بود و همه چیز رو به راه بودم خیلی خوشحال بودم وخیلی هم از اینکه نفهمیدم چیه ناراحت نشدم 

بعد که اودیم خونه همسری شبش گفت باورت میشه وقتی ستون فقراتش و قلب کوچولوشو دیدم حسابی بغض کردم داشت گریه ام می گفت الهیییییییییییی بگردم ببین بابا یی هم چقدر دوستت داره من که دیگه هیچی برات می میرم 

دیروز هم رفتم نشون دادم جواب سونو رو و خدا رو شکر همه چیز خوب بود  بعد هم خودم تهنایی رفتم برای سفر یه بلوز استین دار با یه دامن خوشگل خریدم 

امروز هم رفتم ریمل خریدم ولی خوب نباید می رفتم چون خسته شده بودم وقتی اومدم کمر و دلم خیلی درد می کرد دیگه تقریبا دولا دولا ناهار درست کردم وقتی خوابیدم و بیدار شدم خیلی بهتر بودم 

داریم اماده می شیم برای سفر خدا کنه همه چیز خوب و خوش بگذره  

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)